
من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ... ولی بالا نبود ...
گفته بودی که فردا می رسی ...
کاش روز دیدنت فردا نبود ... امروز بود ...



باز هم با من باش


برای بهتر دیدن ٬ بهتر شنیدن و بهتر بودن . وقتی به خودم و تو فکر می کنم
می بینم چقدر فرق کردی .
از روی کوههای غرور که پایین رو نگاه می کردی ٬ همیشه همه جا رو خاکی و زشت
می دیدی و زیبایی در نظر تودیده نمی شد .
توی دنیای غرور زندگی ناهماهنگ و بی ارزش بود . تو هرچی به فتح قله آن نزدیکتر
می شدی زشتر و کریهتر به نظر می اومدی . اما از روزی که این پایین اومدی و چیزهایی رو که از یاد برده بودی دوباره دیدی خودت شدی .
امیدوارم دیگه نری.
تو
من
ما
و سلام بر زندگی تازه


خداحافظ
همین حالاهمین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ …
کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگر گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد
دوباره آخر جاده ست
خداحافظ
واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ.
خداحافظ
همین حالا که من تنهام
بر گرفته از وب دوست عزیزم با نام زنان زیبا


انسانهایی که از کوته فکریشون خندت می گیره
آدمهایی که نمی دونند اطرافشون چی می گذره
متاسفانه من دارم روزگارم را با این آدم ها می گذرونم . آنهم به صورت مجبوری .
آری مجبورم که با اونها زندگی کنم . مجبورم که تحملشون کنم . مجبورم که ....
فقط دعا می کنم روزهای تبعید زودتر تمام شود .به دعای شما هم نیاز دارم .


کلبه ای ساخته ام
من در این کلبه
ایینه ها آویخته ام
ساعتها گذاشته ام
روزهای تنهایی بسیار گذرانده ام
اما کی بیدار شوم از این غفلت با صدای این زنگها
تا ببینم چهره در آیینه و تنهاییم را با معبود تقسیم کنم .


امروز روز امید و عشقم بودی
روزی که سالها منتظر آن بودم
۳۲ سال
چه زود گذشت . فکر می کردم این اولین در ذهنت بماند
چقدر در ذهنم در دورا ن نوجوانی تصور می کردم با یک شاخه گل سرخ پیشم می آیی
چقدر آرزو برای خودم در فکر می پروراندم
چقدر خوب زندگی می کردم
من با خود چه کردم به سراب بی انتها رفتم نه به خلوتگه یار
تا کی باید در این دیار باشم
تا کی باید چشم به امید تابش نور داشته باشم
با من باش نه با جسم - با من باش تو با عشق


تنهای تنها
نه در ظلمت شب
در سپیده خورشید تنهام
در دل شهری بزرگ تنهام
در کنار خانواده تنهام
در اوج قله های افتخار تنهام
کاش چشمانت را باز می کردی
کاش بهتر می دیدی
کاش از کوه غرور نگاه نمی کردی
کاش .... کاش ...... و ای کاش ......


پشت لبخندی پنهان هرچيز،
روزنی دارد ديوار زمان، که ازآن، چهره ی من پيداست.
چيزهايی هست که نمی دانم.
می دانم، سبزه ای را بکنم خواهد مرد.
می روم بالا تا اوج. من پر از بال و پرم.
راه می بينم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت.
پرم از راه. از پل، از رود، از موج.
پرم از سايه ی برگی در آب،
چه درونم تنهاست....
چه درونم تنهاست .


